قالب وردپرس پوسته وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس
خانه / مصاحبه / گوشه ای از تاریخ آموزش و پرورش نایین و… درگفتگوی شنیدنی با محمد علي رزاقی نايينی،

گوشه ای از تاریخ آموزش و پرورش نایین و… درگفتگوی شنیدنی با محمد علي رزاقی نايينی،

گوشه ای از تاریخ آموزش و پرورش نایین و… درگفتگوی شنیدنی با محمد علي رزاقی نايينی، رزاقی از زندگی خود و فرهنگ از سال۱۳۱۶ به بعد سخن مي گويد
افق نايين:جناب آقای رزاقی لطفاً مختصري دربارۀ خودتان برای ما بگویید؟
رزاقی: عرض کنم که پدر ما میرزا محمدرضای حاج عبدالرّزاق معروف بودند، من سه ساله بودم که پدرم فوت کرده است .
ا: پدر شغلشان چه بوده؟
رزاقی: کشاورزی املاک و ملک و رعیت هم داشتند، که برایشان کار می کردند.
ا: چند خواهر و برادر بودید آن ها چه می‌کنند؟
رزاقی: پدرما دو تا زن داشته یعنی زن اولش که فوت كرده است، با مادر ما ازدواج کرده بود واز زن اولی دو تا اولاد داشته یک دختر و یک پسر و از مادر ما، سه اولاد داشتند.
ا: از دوران تحصيلات خودتان براي ما بگوييد:
رزاقی: تاکلاس ششم نایین درس خواندم،در سال ۱۳۲۲ کلاس ششم تصدیق [گواهینامه ششم ابتدایی که با آن استخدام می شدند]گرفتم و چون نایین دبیرستان نداشت، که من ادامه تحصیل بدهم و بزرگتری هم نداشتیم که راهنماییمان کند برای این که زندگی را اداره کند تصمیم،گرفتم بروم توی یک کاری که کمک زندگیمان باشد. از شش ماه مرحوم جلال بقایی عمه زاده ما (خدا رحمتشان کند) ایشان رئیس دارایی اردکان بودند، به بنده نامه نوشتند که بیا اردکان برایت شغلی در نظر گرفته ام و بنده رفتم اردکان و سر نگهبان راه آهن که از نزدیکی نایین رد می شد. در نایین بودم، حقوقم ماهی هفتاد و پنج تومان بود ، باید از این جا پیاده مي رفتم جاده راه آهن انارك كه فاصله اش تا نايين دور بود؛ آن سال ها وسیله ای نداشتیم حتی دوچرخه هم نداشتم و پیاده می‌رفتم این طرف انارک سر ایستگاه که ببینم نگهبان ها مشغول كار هستند یا نه همینطور از این جا پیاده می‌رفتم روستای سهیل سپرو و سه فرسخ هم زیر سهیل حدود ده فرسخ پیاده راه در جاده خاکی راه می رفتم.
ا: جاده هم خاکی؟
رزاقی: بله
ا: چگونه معلم شديد؟
رزاقی: در سال ۱۳۲۷ آقای بقایی رئیس دارایی اردکان بودند و برادرشان يعني پسر عمۀ دیگر ما در «تالمسی انارک» معلم بودند میرزا فتح الله بقایی، آقای جلال بقایی مرتب به آقای معصوم خانی (خدا رحمتش کند) که رئیس فرهنگ یزد بود نامه می‌نوشتند که برادرشان را به نایین منتقل کنند چرا که زن و بچه اش بی سر پرست هستند.آقای معصوم خانی عصبانی شده بود و به آقای بقایی نوشته بود در حوزۀ فرهنگ یزد کسی كه به تالمسي برود نیست؟! اگر یک تصدیقی(کسی که مدرک ششم ابتدایی داشته باشد) را پیداکنید تا ما به عنوان معلم استخدامش مي کنیم و او را مي فرستیمش تالمسی و برادرتان به نایین منتقل مي شود و آن تصدیقی که به عنوان معلم استخدام شد؛ بنده بودم؛ بنده رفتم تالمسی و پسر عمۀ ام به نایین آمد و حقوق ماهیانه ما هم صد هزار تومان بود.
ا: آيا دورۀ آموزشی هم برایتان مي گذاشتند؟
رزاقی: این اواخر در سال ۱۳۴۲ یک کلاس۲۴۰ ساعته بود كه به اصفهان رفتیم یک کلاس دوره اي ديگر هم دیدیم دوماهه بود كه بعضی از دوستانمان نیامدند، آن روز بنده پایۀ چهار کمک آموزگاری بودم وقتی رفتم این کلاس را دیدم به سه آموزگاری تبدیل شدم. پایۀ چهار کمک آموزگاری حقوقش ۳۵۰ تومان بود ولي سه آموزگاری ۷۰۰ تومان بود.
ا: رؤسای آموزش و پرورش یادتان می‌آید چه کسی بود؟
رزاقی: رئیس فرهنگ نایین درسال ۱۳۲۹-۱۳۳۰ محمد تقی بهبهانی بود. آقایان: طهوری، شهریاری، مزینی، رادي و ايرج هم رئیس بودند که تاریخش را نمی دانم.
ا: ازنظرشما بهترین این ها از نظر خدمت چه کسی بود؟
رزاقی: بهترین کسی که به نایین خدمت کرده است مرحوم رادی بود، که رئیس دبیرستان بود و نمایندۀ فرهنگ هم بود.
ا: ايشان چه فعالیتی می‌کردندكه چشمگير بود؟
رزاقی: كوشش مي كردکه محصلان درس بخوانند؛ رادی به قول یکی از دوستان آچار فرانسه فرهنگ بود؛ خودش دیپلم پنجم علمی بود ولی کلاس دوازده را هم درس می‌داد. رادی چندين سال رئیس دبیرستان طبا (شهيد دکترچمران فعلی) بود،یک وقتی هم که تازه نایین شهرستان شده بود وهنوز رئیس فرهنگ نداشت آقای رادی کفیل بود یعنی در واقع رئیس آموزش و پرورش بود.
ا: در زمان آقای رادي نایین چند دبیرستان داشت ؟
رزاقی: دو تا دبیرستان. یکی دبیرستان طبا که فقط يك رشته طبیعی داشت وآقای رادی رئیس بود و یکی هم دبیرستان عطار،سالی که بنده به عنوان دفتردار دبیرستان به آنجا منتقل شدم آقای بزمی رئیس بود و بعد آقای نقیب زاده رئيس دبيرستان شدند و تا آخر باقي ماندند.
ا: دبيرستان طبا( شهيد چمران فعلي) را چه كسي بنا كرد؟
رزاقی: دبیرستان طبا در سال ۱۳۲۷ که آقای دکتر طبا خدایش بیامرزد وکیل نایین شدند،مردم دبیرستان طبا را به پاس خدمات ایشان آنرا به ياد نام ايشان ساختند.
ا: آيا تا اين تاريخ نایین دبیرستان دخترانه اي نداشت؟
رزاقی: خير. دبیرستان وجود نداشت. دبیرستان دخترانه این اواخر ساخته شد، فقط در آن زمان دبستان دخترانه ای داشت که مختلط بود و پسر و دختر با هم درس مي خواندند.
ا: مديران آن دبستان چه كساني بودند؟
رزاقی: زمانی که بنده بچه بودم و ابتدایی درس می‌خواندم مرحوم خانم بقایی همسر میرزا جلال خان بقایی[شاعر معروف] مدیر مدرسه بودند.قبل از ایشان یادم هست که یک خانم اصفهانی به نام آگهی مدیر مدرسۀ ابتدایی بودند وبعدش خانم طاهره پریشان مدیر شد.
ا: چه سالي دبيرستان دخترانه تأسيس شد؟
رزاقی: سال ۱۳۵۰ اولین دبیرستان دخترانه تأسیس شد؟
ا : نام آن چه بود ؟
رزاقی: دبیرستان شاهدخت
ا: خانم فروتن رئیسش بودند؟
رزاقی: پیش از خانم فروتن هم شاید كسي بوده بنده یادم نیست.
ا: دبیرهای دبیرستان ها یادتان می‌آید ؟
رزاقی: آقای بزمی که اصفهانی بودندایشان لیسانس زبان داشتند و زبان انگليسي درس مي داد، آقای شیرانیان بدیع و قافیه درس می‌دادند،آقای طریقتی هم دبیر فيزيك بودندوحاج باقر انارکی (آن سال که بنده امتحان می‌دادم کلاس هفت و هشت بودم).
ا: امتحان می‌دادیدکه درستان را ادامه بدهید؟
رزاقی: بله خوب من تصدیق(ششم ابتدايي) داشتم که معلم شدم؛ بعد وقتی که دفتردار دبیرستان طبا شدم سال اول، کلاس هفتم را متفرقه امتحان دادم و قبول شدم،سال بعد کلاس هشتم را متفرقه امتحان دادم و قبول شدم، سال دیگه کلاس نهم را امتحان دادم و قبول شدم، سال بعد به دبیرستان عطار که منتقل شدم چون رشته ام ادبی بود بنده هم چهارم ادبی را امتحان دادم و قبول شدم.
ا: بالاخره دیپلم را گرفتید؟
رزاقی: بله دیپلم دانشسرا، دیپلم پنجم علمی را گرفتم.
ا: چند سالتان بودکه دیپلم گرفتید آيا چهل سالتان بود؟
رزاقی: بیشتر بود بله بیشتر بود.
ا: چه کسانی دفتر دارهای این دو دبیرستان بودند؟
رزاقی: دبیرستان طبا آقای فارغ که الآن هم اصفهان هستند و دبیرستان عطار هم که بنده بودم.
ا: شما معاون هم بودید؟
رزاقی: دردبیرستان معاون نبودم اما بنده اين اواخر معاون دبستان پانزده بهمن(دکتر شریعتی فعلی) بودم.
ا: مرحوم ملّت هم همشهری آقاي رادي بودند؟
رزاقی: مرحوم ملّت اردکانی بود و مرحوم رادی میبدی بود. حاج محمد حسین که قبرش هم میبد است
ا: مرحوم ملّت چه درس می‌دادند؟
رزاقی: تاریخ و جغرافی و عربی و همه چیز. مرحوم جامع هم عربی دبیرستان درس می‌داد.
ا: از منش و رفتار میرزا جلال خان بقايی بگوييد ؟
رزاقی: چون پسر عمه مان است اگر تعریفشان را بکنیم شاید درست نباشد؛ ولی آن چه مسلم است مرحوم بقایی مرد خوبی بود و رئیس دارایی نایین هم که شد با مردم خوش رفتار بود، رشوه بگیر نبودند رشوه هم نداد و اگر رشوه می‌داد خیلی ترقی می‌کرد، مرد خویش و قوم دوست بود به همه کمک می‌کرد، راهنماییمان می‌کرد به اصطلاح حمایت معنوي می‌کرد.آقای بقایی دو تا کتاب منتشر کردند یکی پرتو اندیشه یکی هم سخنوران نایین.
ا : خاطره ای از ايشان توی ذهنتان هست؟
رزاقی: عرض کنم سال ۱۳۳۹ که آقای بقایی ساکن نایین بودند بنده بعد از ظهر ها از مدرسه که می‌آمدم به منزل ایشان می‌رفتم یک روز عصر که رفتم دیدم مرحوم ملّت و مرحوم جامع و مرحوم میرزا حسین مصاحبی آنجا هستند و به اصطلاح انجمن ادبی می‌خواستند تشکیل بدهند. آقای بقایی شروع به صحبت کردند و بعد یک قافیه دادند وگفتند که روی این قافیه برای دفعۀ بعدشعر بگوییدکه قافیه این بود؛”من اعتنا به شاه وگدا نخواهم کرد” من هم از آن روز شاید به فکر شعر گفتن افتاده باشم، نماز می خواندم شعر می‌گفتم؛ غذامی‌خوردم؛ شعر می‌گفتم. و روی قافیه «من اعتنا به شاه و گدا نخواهم کرد» یک قطعه ای ساختم و آن را نشان آقای بقایی دادم ايشان گفتند خوب است و البته انجمنی تشکیل نشد و تعطیل شد.
ا : چرا خود افراد همت نکردند یا مانع دولتی بود؟
رزاقی: نه خود افراد همت نکردند مانع نبود
ا: آن شعر را الآن توی حافظه دارید؟
رزاقی: عرض کنم :
پیام دوست
بگو به دوست که ترک وفا نخواهم کرد
به تیر غمزه اگر می‌کشی ندارم باک
من عاشق ازلی بودم ای رقیب برو
به دوستی قسم از دشمنان ندارم باک
حدیث عشق به نامحرمان نخواهم گفت
زعشق بر حذرم میکنی تو ای ناصح
فریب زهد و ریا را دگر نخواهم خورد به جز براه تو سر را فدا نخواهم کرد
به دادن سرو چمان اکتفا نخواهم کرد
گرم به تیر زنی جز صفا نخواهم کرد
هر آنچه دوست بخواهد اِبا نخواهم کرد
پیام دوست به باد صبا نخواهم کرد
ز دست حلقۀ زلفش رها نخواهم کرد
به حرف ناکس و کس اعتناء نخواهم کرد
خیال ز در و زر، ای خواجه در سرم نبود
زمانه گرچه بکامم نشد بگو نشود
کنون که چند صباحی زعمر باقی است
مقربان خداوند گرچه بسیارند
مباش هیچ به امید خلق رزاقی
گمان باطل و میل هوی نخواهم کرد
که اعتراض به حکم قضا نخواهم کرد
رضای او طلبم ناروا نخواهم کرد
ثنای کس به جز آل عبا نخواهند کرد
من اعتنا به شاه و گدا نخواهم کرد
ا: پس شما شاعر شديد؟
رزاقی: خوب من البته شعر ادبی خوب که نگفته ام بیشتر چرندیات و طنز بوده ( خنده حضار؛ اختيار داريد !!)
ا: آيا شما اشعارمرحوم بقایی را جمع آوری کرده اید ؟
رزاقی: خیر
ا: شعرهای خودتان چطور؟
رزاقی: خودم، بله همین چرند هایی است که گفته ام را یادداشت کرده ام
ا: اسمش چرندیات گذشته اید ؟
رزاقی: نخیر هنوز اسمش نگذاشته ام اگر چاپ بکنم گنجینۀ سخن نامگزاری می کنم. بنده یک دفترچۀ خطّی دارم که همه جور شعری در آن نوشته ام از خودم، از مردم، از جدمان مرحوم رفعت.
ا: از خاطرات نایین قدیم بگویید.
رزاقی: زمانی که نایین به اصطلاح شهرداری نداشت و بخشداری داشت شب که می‌شد هفت هشت نفر از این کارگران شهرداری چراغ های نفتی را سر کوچه ها آویزان می‌کردند تا شب کوچه هاروشن باشد.
ا: بعد این چراغ ها خودش خاموش می‌شد یا خاموش می‌کردند؟
رزاقی: طوری برنامه ریزی کرده بودند که نفت کم کم می سوخت تا صبح خودش خاموش شود. صبح هم دوباره می‌آمدند فانوس ها را جمع می‌کردندکه دوباره برای شب نفتش کنند.
ا: چرا غ های روشنایی داخل خانه ها چگونه بود؟
رزاقی: اول چراغِ باد بود بعد که منسوخ شد چراغ زنبوری بعدش چراغ توری. ما ها که خودمان را اعیان می‌دانستیم هر وقت مهمان ها می‌رسید چرغ توری روشن می‌کردیم اگر مهمان نداشتیم لامپا روشن می‌کردیم.
ا: آقای رزاقی شما در شعرهایتان ردیف و قافیه را خوب رعایت می‌کنید آیا دوره شاعری دیده اید؟
رزاقی: نه، بدیع و قافیه را کلاس چهار ادبی خوانده ایم ولی الآن اگر به من بگویند خودم هم بلد نیستم ذوقی است.
ا: آیا میرزا جلال خان بقایی راهنمایتان می کردند؟
رزاقی: خیرمن شعرهای آقای بقایی را از مردم می‌شنیدم، مثلاً هفت هشت سال قبل ادارۀ ارشاد اسلامی برای روز معلم توی مصلا جشن گرفتند اداره کننده این جلسه آقای انواری بود شعرایی از خور و اردستان دعوت کرده بودند البته من به عنوان شاعر نرفته بودم ، مستمع بودم مقدمتاً وقتی ایشان می‌خواست که شروع کند یک شعر از آقای بقایی خواند و من نمی‌دانستم از آقای بقایی است آخرش که تخلّصش را گفت فهمیدم گفتم این را بنویس و به من بده حالا همه اش را حفظم نیست این شعر را خواند:
مزن آن سلسله ی موی خود از شانه بهم
پیشه ام زان شده دیوانگی و در به دری
تا نریزند هزاران دل دیوانه بهم
که مرا سوخت ز بیداد توکاشانه بهم

ا: لطفاً یکی از اشعار دفتر شعرتان را برایمان بخوانید.
رزاقی: این شعر از نیای ما رفعت است:
جور رقیب
( این شعر برای نخستین بار منتشر می شود)
به سر تا عشق دلدار است ما را
سری کو عشق جانانش نباشد
کنون عمری است در خمخانۀ عشق
بزن ای مطرب آوایی که داری
زکویش چون توانم بار بستن
ز بد عهدی دوران هیچ غم نیست
کجا از بخت خود باورتوان داشت
به هر دردی توانم صبر اما
به هجران ساختن و ز جان گذشتن
رقیب بی مروت بین که آن هم
مشو رفعت ز هجر یار دلتنگ
هزاران شیوه درکار است مارا
به روی دوش آن بار است ما را
که جام و باده درکار است ما را
که دل در نغمۀ تار است ما را
که اندر پای دل خار است مارا
اگر آن مهربان یار است ما را
که دلبر سخت غمخوار است ما را
فراغ یار دشوار است ما را
به راه عشق ناچار است مارا
میان بار سر بار است ما را
که نورم در نما نار است ما را
۱۰/۱۱/۱۳۴۰ ش نایین

ا: لطفاً یکی از شعر هایتان را به لهجه نایینی برایمان بخوانید.
سعی و کوشش
اُوشُو رَدی کار شُو وَچَه جون گُه وبگاری نِنگوتَارَه
هِر کُی گُوکار نَدَارَه تو زندیِگی هُه ویچارَه
هر کی آبروش وَسَه هَرگز ویگارهَنا نیگه
هِر کی و یگار هَنیگه هِم تنبل و هم بیکاره
کار اوین چقدر جوهون مرَه از شِو تا سِحِل
خُو وچَشمُش نارسَهَ شِواَ تو اَریِ ریگاره
بورایی نیمن دینَه ویِسمنی ورکول ایگیره
گِندما اَری بیره آرت از تو اَر بر اوُتاره
شِعری نایینی جوهونو هرکی بیلد ُبو اُوُواجَه
دِل وَده ایوین گُه رزاقی چُو طُوری هِنگارَه(علامت گذاری از خود شاعر)

ترجمه سعی و کوشش:
ای پسرجان دنبال کسب کار بروکه بیکاری مایه ننگ و عار است
هر کس آبرویش را دوست داشته باشد هرگز بیکار نمی نشیند
هر کس بیکار بنشیند هم تنبل می شود و هم بیکار می ماند
کارها را ببین چقدر ارزشمند است که آن مرد از سر شب تا سحر
در آسیاب «ریگاره»(آسیابی در محمدیه نایین)خواب به چشمش نمی رسد
برای نیم من دست مزد بار بیست منی بردوش می نهد
گندم ها رابه آسیاب می آورد وآرد را از آسیاب بیرون برد
شعر نایینی را مشاهده کن که هرکس بلد باشد بگوید چقدر نیکو است
دل بده به رزاقی و ببین که رزاقی چطوری صحبت می کند

ا: و یک شعر فارسی
رزاقی: دنیا و آخرت
حاصل این زندگی در خورد و خوابی بیش نیست
از چه پنداریم شیرین است دور زندگی
گر حیات جاودان جویی بجو در آخرت
آن که در دوران عمرش کار نیکو پیشه داشت
در مقام علم کوش و از عمل غافل مشو
هر چه در دنیا بکاری بدروی در آخرت
هان که رزاقی بدین سان ناصح بیگانه است
درخور شأن و مقام زاهدِ درویش نیست
هم در آن نوشی نیابی کز پی آن نیش نیست
نقش این عالم فریبی و سرابی بیش نیست
در سرای دیگرش رنج و غم و تشویش نیست
کان که دنیا دار باشد عاقبت اندیش نیست
تخم نیکی گر نکارد شخص دور اندیش نیست
از چه رو اندر پی اصلاح کار خویش نیست

ا: بسیار خوب اگر امکان دارد از طنز هایتان را هم برایمان بخوانید
رزاقی:
گفتند شبی به دیگ جوشی، از چیست هماره در خروشی
در پاسخشان به بی قراری،گفتا سخنی به آه و زاری
دیگم که همیشه در خروشم، بر روی اجاق چون نجوشم
گویید چرا جونم می‌سوزد، آخر چه کنم تنم می‌سوزد
ای کاش من آفتابه بودم در گوشۀ خانه می‌غنودم
سینی نشدم چرا در ایام یا قابلمه یا که تاس حمام
دیگم بنمود مسگر پیر(یعنی دنیای پیر) تا بر شکمم زنند کفگیر
یا کنده نهد زیر پایم یا تعبیه گاست در قفایم (کنده: (چوبی که زیر آتش می نهادند)
این است که من سکون ندارم من عاقلم و جنون ندارم
آتش چو گرفت کس در آغوش، بی شبهه چو من همی زند جوش
رزاقی اگر تو راست تدبیر، لب بند زحرف دیگ و کفگیر

ا: آقای رزاقی از شغلتان راضی بودید؟
رزاقی: بنده راضی بودم اما در اداره فرهنگ خیلی اذیت خیلی شدم.
افق نايين: چه کسی شما را اذیت می کرد؟
رزاقی: رؤسای وقت و همکاران بنده،گفتم که مرحوم رادی آچار فرانسه بود بنده هم شل کن سفت کن فرهنگ نایین بودم! هر کجا که کار انباشته می شد وکسی نبود انجام بدهد بنده را می فرستادند بنده که نه ماه سال تحصیلی معلم کلاس بودم اول خرداد یا تیر که مدرسه تعطیل می شد؛ به من ابلاغ می دادند که دفتر دار دبیرستان شوم وکارهای عقب افتاده را انجام بدهم. مثلاً چهارصد تا شاگرد ثلث اول، دوم، سوم امتحان داده بودند اما توی دفترکارنامه معدل گیری نشده بود بنده با دست، ماشین حساب هم که نبود باید سه ثلث را جمع می کردیم و معدل می گرفتیم و در دفتر کارنامه و رونوشت دفتر کارنامه و کارنامه می نوشتیم .
من سالی که کارمند اداره فرهنگ بودم یک رئیس فرهنگ آمدکه مثلاً طرفدار یک نماینده بود روی غرض ما رامنتقل کرد به بافران من برای رفتن به بافران دوچرخه هم نداشتم یک سال تحصیلی از نایین تا بافران را هر روز صبح پیاده می رفتم و پیاده بر می گشتم مدیر مدرسه و معلم کلاس چهارم بودم سال دیگرش بنده دوچرخه خریدم و یک سال هم با دوچرخه رفتم.
فتح الله عرب که خدمتگزار همان مدرسه بود خودش تعریف می کرد وقتی استخدام شده بود رفته بود پیش مرحوم مصباح که یک نوشته ای بستاندکه مدیر مدرسه او را اذیت نکندآن وقت مصباح هم گفته بود که اسم آن مدیرچيست؟ و او هم گفته بود فامیلیش رزاقی است، گفته بود اسم پدرش چیست؟ گفته بود نمی دانم، آن وقت مصباح گفته بود من برای کسی که نمی شناسمش کاغذ نمی نویسم مرحوم میرزا حسین خان کاشفی آن جا بوده و گفته این پسر قد درازه؟! این آزارش به کسی نیست سفارش نمی خواهد.
سال ۱۳۳۴ من معلم کلاس اول بودم آقای دکتر مهران وزیر فرهنگ بود و قانونی گذاشته بودند که از کلاس یک تا کلاس چهار بدون امتحان به کلاس بالاتربروند. شاگردان کلاس اول که آمده بودند کلاس دوم و من معلمشان بودم یک کلمه هم بلد نبودند و من شروع کردم در دو ماه کلاس اول را به آنها درس دادم و بعد کلاس دوم را. یادم نیست رئیس فرهنگ آن زمان چه کسی بود که من قافیه ساخته بودم که؛
من که از دیدگان شرر بارم درکلاس دوم آموزگارم
با چهل و یک نفر صبی هر روز صبح تا شب بود سر و کارم
در کلاس یکم نخوانده دروس همه شاگرد ها که من دارم
حال باید کتاب دوم را بدهم یادشان که ناچارم
گر رئیس معظم فرهنگ نکند چاره یی در این کارم
مثل بعضی معلمین من هم رفتن و آمدن شود طلبکارم

افق نایین: روش تحصیل حدود ۷۰ سال پیش چگونه بود؟
معلمان من
رزاقی: در نایین سابقاً بجای مدرسه مکتبخانه بود یادم هست زمانیکه مدرسه می رفتم در سال ۱۳۱۶ کلاس اول، سید علی خان نکویی مدیر مدرسه بود معلم کلاس یک، میرزا فتح الله بقایی پدر مصطفی بود کلاس دوم آقای میرزا حسین خان صدری بود یادم هست کلاس سوم آقاي جناب زاده از اهالي یزد بود.
بر لفچ خر زد
داستانی در کتاب های ابتدایی آن سال ها از کلیات سعدی نوشته بود -حالا کتاب ها آسان شده- که برزگری با ماری آشنایی داشت روز هایی که می رفت هیزم بکند باقيمانده سفره اش را به این مار می داد يك روز زمستان که رفت هیمه بکند دید که مار از شدت سرما فسرده است یخ کرده آن برزگر نمي دانست مار را برداشت و توی توبره یی که الاغ سرش در آن بود و کاه می خورد انداخت تا از دم گرم الاغ گرم بشود، مار وقتي احساس بکند که می خواهند اذیتش کنند میگزد اگر نه کاري به کسی ندارد مار وقتی گرم شد و زنده شد ديد که الاغ دهانش را تكان مي دهد که کاه و یونجه را جدا کند مار احساس كرد كه مي خواهد اذیتش کند و لب خر را گزید، توی کتاب نوشته بر لفچ خر زد، لب خر را لفچ مي گويند آن وقت آقاي جناب زاده می گفت «که بر پفح خر زد» و من چون در خانه قبلاً آنرا می خواندم گفتم آقای جناب زاده این بر لفچ خر است بر پفح خر نیست او هم جواب داد رزاقی شلاقت می زنم ها!!!
بازرس از یزد
کلاس پنجم مرحوم آقای کریم ودعی بود، یکي از معلمان هم زرتشتی بود به نام مزد یسنی. کلاس ششم هم آقای اسفندیاری او هم زرتشتی بود. كلاس ششم که بودیم چون نایین زیر نظر یزد بود از یزد بازرس آمده بود که ببیند معلم درس داده است یا نه؛ کوچکترین مضرب مشترک و بزرگترین مخرج مشترک از راه نردبانی را خوانده بوديم. معلم به بازرس گفت : تا این جا خوانده ایم بازرس از يكي از بچه ها پرسيد او نمي دانست از دیگري پرسيد او هم نمي دانست از پنج شش نفر پرسيدهیچ کدام نمي دانستند آخر گفت: چه کسی مي داند من با این که کمرو هم بودم دست بالا کردم و گفتم من! بازرس گفت: بیا پا تخته،رفتم پای تخته و از راه نردبانی مسأله را حل کردم. آن ها برايم کف زدند و گفت برو بشین وقتي كه بازرس رفت آقای اسفندیاری گفت تو آبروی مارا خریدی اگر تو هم نمي دانستي رئیس فرهنگ می گفت یا من درس ندادم یا نتوانسته ام به بچه ها بفهمانم و تو ثابت کردی که من درس دادم و به بچه ها ياد داده ام بعد بچه ها گفتند ما همه مي دانستيم گفت خاک بر سرتان خوب بود آن وقت بگویید آن وقت به تلافی این که من این کار را کرده بودم از شنبه تا پنجشنبه برای تشویق من بیست گذاشت بدون آن كه سؤال بپرسد!!

درباره ی مدیر سایت

مجله افق نایین ( فرهنگی ، اجتماعی) صاحب امتیاز : علی غفرانی کجانی تلفن تماس: 09132230727 03146254534 آدرس: نایین- زیرزمین پاساژ گلسرخ- دفتر مجله افق نایین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Powered by themekiller.com امداد رایانه اصفهان

تعمیر پرینتر در اصفهان hprepair.ir

نمایندگی تعمیر پرینتر canon در اصفهان hprepair.ir

شارژ کارتریج در اصفهان hprepair.ir